تقدیم به بهترینم...

به روايت افسانهها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.او
ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي،
شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرتطلبي و ديگر شرارتها بود.
ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر ميرسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟
شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگيست
آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

کاشکی پنجره ی من
در شب ِگیسوی پُر پیچ ِ تو
راهی می جُست
چشم ِ من،چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر ِ رود
کاشکی همچو حبابی
در نگاه ِ تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از اختر
ابر ِ خاکستری ِ بی باران پوشانده
آسمان را یک سر
ابر ِ خاکستری ِ بی باران دلگیر است
و سکوت ِ تو پس ِ پرده ی خاکستری ِ سرد ِ کدورت-افسوس-
سخت دلگیر تر است . . .
شوق ِ باز آمدن ِسوی تو ام هست،اما
تلخی ِ سرد ِ کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر ِ خاکستری بی باران
راه بر مرغ ِ نگاهم بسته
وای باران ! باران . . .
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل ِ من اما
چه کسی نقش ِ تو را خواهد شست ؟!


سنگینی باری که خداوند بر روی دوش ما میگذارد آنقدر نیست که کمر مان را خرد کند
آنقدر است که ما را برای دعا کردن به زانو در آورد . . .
تا خدای بنده نواز است به خلقش چه نیاز ؟ میکشم ناز یکی ، تا به همه ناز کنم . . . * * * * * * * * امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چه طور؟ یــا رب ، ز تو الطــــاف فراوان دیـدم / نعمت ز تــو بیشتر ز باران دیدم تا دیدهای از من، همه عصیان دیدی / تا دیدهام از تو، همه احسان دیدم . . . * * * * * * * * اگر کسی نگران رسیدن بلایی باشد و پیش از رسیدن آن دعا کند خداوند هرگز آن بلا را به او نرساند (امام صادق علیه السلام) * * * * * * * * خدایا کمک کن که راه تو گیرم / چو فرمان دهی ، از تو فرمان پذیرم خدایا، کمک کن که در زندگانی / به راه رضای تو باشد مسیرم خدایا نظر کن، که در مشکلاتم / بجز دامن پاک عترت نگیرم . . . * * * * * * * *
* * * * * * * *
اغلب فکر میکنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم
اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم . . .
* * * * * * * *
راز یک زندگی زیبا این است:
که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی . . .
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را...
زبانم در پیدا کردن کلمات گنگ بود!
ترس همه وجودم را گرفته بود!
هزار بار خواستم بگویم دوستت دارم ولی نمی شد....
از این واژه می ترسم... می ترسم
نمیخواهم قلب من یخی باشد ولی حکم را این گونه برایم صادر کرده اند تو با قلب مهربانت ببخش...
خودت هم میدانی بهترین لحظات لحظه در کنار تو بودن بود... اگر این گونه نبود خواهشی برای دیدارت نبود...
و اکنون دل تنگ تر از همیشه ام کاش لحظه های با تو بودن سالها می بود...
کاش باز هم باران می بارید
آن گاه بی ترس از کسی در زیر باران می گریختم.... با قلبت که پیشم جا مانده است فریاد میزدم:
دوستت دارم

یکی گفت حرف دل منه...یکی گفت فریاد نزن.... یکی گفت شرمنده قلبت نباش...یکی گفت بگو سکوت نکن!
اما من میخواهم بگویم:
این ها شعری نبود از سر اندوه..متنی نبود از سر دلتنگی
نه نه نه!
این هاهمه زندگیم بود....یک سال از زندگیم گذشت و من مانندی جغدی بر روی خرابه های آن نشسته ام
چرا نیامده چیزی میگویید و تنها میروید...تو که هیچ نمیدانی سکوت کن.سکوتت بهتر از این حرفها بود!
تو مگر میدانی قلبم چه کشیده؟ مگر میدانی چشمم چه شبها تا صبح نگران بوده است؟ مگر میدانی تسکین دهنده من این شبها تنها قرص بوده است و قرص...مگر میدانی قلبم یخ زده است... نه نمیدانی..تو هیچ نمیدانی همین گذرا می آیی و چیزی می نویسی و میروی
و من میمانم و دل شرمنده ام!!
چه بگویم به قلب داغ دارم!! شرمم می آید از نگاه کردن به خودم در آینه... نه دیگر نمیتوانم...
بس است بروید.........تنهایم بگذارید......این جا خلوتگاه باران بود و روزگاری اینجا روزهای طوفانی نبودنت هم بود و باز شد خلوتگاه باران

تا حالا دلت رو جا گذاشتی؟
تاحالا شده دلت برای کسی بتپه ؟
تا حالا شده محبت کسی تو دلت جاخوش کنه ؟
اگه اینو تجربه کرده باشی، میدونی چقدر سخته اونقدر که زندگیتو فلج میکنه.
دیگه تمام فکر و ذهنت رو خیال اون به خودش مشغول میکنه و تو دیگه مال خودت نیستی.
بعد از اون هر بار با شنیدن صداش دلت میلرزه و با هر لرزهای حس میکنی همه سلولاتحرکت میکنند.
اما..........
دل من لرزشی میخواد و گریزی از سر فریاد.
دلم جایی رو برای آرامش میخواد به دور از دوروییو مکر
جایی که چشم روی هم بزارم و اصلا ندونم آفتاب کی طلوع میکنه،
کی غروب.جایی در دوردست که بتونیم در سایه آرامش اون خودم رو که
سالهاست گم کردم پیدا کنم و با تولدی دوباره، آنچیزی رو به دست بیارم
که هدف اصلی خلقتمه.
دل آدمی جای خداست و نباید با آلودگیهای دنیایی اونو به لجنزار تبدیل کرد.مگر اینکه
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ، می شود
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ...
تا بعد ، بهتر می شود ...
فکری برای این دل آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ایی ...
وبر نمی گردی همین!
خود را برای درک این ...
صدبار تحسین می کنم
کم کم زیادم می روی ...
این روز گار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صدبار تضمین می کنم
.
![]()
کاش میشد تا خدا پرواز کرد

شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد
حالا که نیستی اشکهایم دیگر آن شوری روزهای اول را از دست داده اند. حالا که نیستی چشمهایم بزرگ تر شده اند بزرگتر و خیس تر . حالا ...
من وثانیه ها ساعت هاست که منتظریم
ودقیقه هاست که مرده اند آمدن سخت است یا رفتن
من وثانیه ها
عمریست در خود گم شده ایم
تکیه زده به دیواری لجوج
در مرگ دقیقه ها نشسته ایم
من وثانیه ها
از رقص عقربه ها خسته ایم
روزها به انتظار آمدن تو نشسته ایم
بیا ساده بیا من وثانیه ها از خود گذشته ایم . . .
ببین از سر پوچی به شعر رو کردم دلم گرفته و بیزارم از زمین و زمان و حتی از خودم و از تو . از این دل فسرده شکسته ی خنثی به هیچ سمت و سویی توان رفتن ندارم چون اعتماد به چشم تو از دلم صلب شده . نه دوستی با کس اما دشمنی با عشق و با همه مردم و نه بی کسی و تنها . نگاه کن به نفرت چشمهای من از تو ولی بدان که همیشه از تو بیزارم لعنت بر من که به تو اعتماد کردم و لعنت بر تو که مرا تباه کردی. فقط از عالم و آدم دلم گرفته همین . نه در عالم کسی هست بزرگ و نه بزرگوار آدمی هست که هر دو نفرت من را کمی بجنبانند. |
|

خنده: خاصیت درمانی دارد به طوری که امروزه در بیمارستان ها اتاق خنده ایجاد شده است.
خنده: از فاصله 45 کیلومتری قابل تشخیص است ولی سایر احساسات را از این فاصله نمی توان شناسای کرد.
خنده: باعث انرفین مغز می شود نوعی مورفین طبیعی است و باعث احساس سر خوشی و شادی می شود.
خنده: در بروز ایده های نو و خلاق موثر است .
خنده: در برابر عصبانیت مثل یخ بر روی آتش است .
خنده: هیچ هیزینه ای ندارد و بر هر درد بی درمان دواست .
خنده: بر خلاف تصور عموم چین و چروک را از بین می برد .
خنده: محبوبیت و جذابیت ایجاد می کند .
خنده:اولین رفلکس مثبت یک نوزاد است .
خنده: سن افراد را کمتر نشان می دهد.
خنده: روحیه دشمن را ضعیف می کند پس می تواند به عنوان یک سلاح عمل کند .
خنده: باعث می شود به دندانهایمان بیشتر تو جه کنیم .
خنده: نوعی تخلیه روانی است که تنشها و و احساسات سرکوب شده را رها می سازد .
خنده: ""دویدن بی حرکت""نام گرفته است به این دلیل که افراد لاغر را چاق و افراد چاق را لاغر می کند.
خنده: در هر شرایطی امکان پذیر بوده و قابل دسترسی است .
خنده: انقدر مهم است که عکاسان می گویند لبخند لبخند لطفا لبخند بزنید.

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه
کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ،
طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و
وقتی به استراحتگاهی...
ليلی گفت: موهايم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گيسوی ليلی را ببينی؟

تقدیم به کسی که بهترین روزهای عمرم با اون در حال گذره.
با سلام....
خدا جان! حرفهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت میدونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرفها روی این صفحه کلید چقدر عرق میریزم.
خدا جان! از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت...
می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.
ابلیس به او گفت: آیا هیچکس می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟داستان بسیار زیبای " ما و خدا "
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است
بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم
بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد
خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید
خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد
ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...
بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری
پسرك تنها فقط 16 سال داشت پسری با موهای قهوه ای کوتاه با اندامی ورزشکاری هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسه که بخواد....

بوسه از لبـــهایت ای جانان من
گرچه می باشد بهای جـان من
لیک دیگر طاقتــم گردیـــده طاق
بروصالت هست جان را اشتیاق
پنهان کردن هم ندارد .
مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ،
یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود
مثل نجابت چشمهای تو است ،
وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند .
عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .
یک روز می بوسمت !
یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،
یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت !
و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف باشد .
به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
فوقش می شوم ابلیس !
آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !

بعد از جنگ جهانی دوم
ژنرال و ستوان جوان زیردستش در انگلستان سوار قطار شدند. تنها صندلی های
خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان
روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه
تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند:
صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده
بود تعبیر خودش را داشت.
خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید
خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم.
مادربزرگ
به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار
میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت.
ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد
ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی
خوردم.
ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در
آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال
سیلی بزند.
نتیجه: زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن.
هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و
معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از
واقعیت منطبق بر آن نباشد.ـ
ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما
اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم.ـ

خداوندا اگر روزی بشر گردی
زحالم با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن,از این بدعت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس
که انسان است و از احساس سرشار است.خداي بزرگ و هميشه مهربانم
خدايي كه هميشگي تريني براي من
خدايي كه بزرگواري ات در حق من حد و حسابي ندارد
خدايي كه سخت ! سخت ! سخت ! عاشق و نيازمند توام .... سخت ....
خدايا ! بر من رحم كن !
به بزرگواري و عظمتت قسم ! بر من رحم كن !
محتاج توام ... نيازمند توام ... مهر تو را تمنا دارم !
خواهش مي كنم مگذار به خطا بروم .
تو را به عزت و بزرگي ات قسم ... مرا به حال خود رها مكن ! ... خودت ! خداي من !
خودت با دستهاي عاشق و مهربانت ... عاشقانه و بزرگوارانه بهترين ها را براي من به ارمغان بياور .
خدايا !
خداي مهربانم !
خدايي كه تنها تو را دارم !
خدايي كه اميدم فقط تويي !
خدايي كه تكيه گاهم فقط تويي ! ... خواهش مي كنم بر من رحم كن و مرا به حال خود وامگذار .
خودت مواظب و راهنماي من باش ... با آن مهر و لطف هميشگي ات .
خدايا ! ... سخت درمانده ام . سخت محتاج هدايت توام . خودت با من باش بزرگوارا .
خدايا ! با من باش ... بگذار از عشقت سيراب شوم . مرا به حال خود وامگذار مهربانا .
چشم براه مهر و بزرگي ات هستم .
من بنده ي هميشه نيازمند توام ... خودت تنها هدايتگر من باش اي مهربان بيكران .

سلام دوستاي خوبم و همه ي اونايي كه از وبلاگ ناچيز من بازديد مي كنن.مرسي از نظرات سازنده و خوبتون كه باعث شده تلاش بيشتري براي بهبود وبلاگم انجام بدم.اميدوارم بهره كافي رو برده باشين.البته وبلاگم شاد و مهيج نيست بلكه برعكس غمگين و... .
برخي از دوستاي گلم هم پيشنهاد دادن كه شادترش كنم(كه همينجا دوباره به خاطر نظراتشون يه دنيا ازشون ممنونم) ولي راستيتش اين وبلاگ رو با همين نيت ساختم كه غمگين باشه ولي همه تلاشمو ميكنم تا رضايت شمارو برآورده كنم
موفق باشين

گفتم : دلم گرفته است!
گفت: چون دل گرفتگی را انتخاب کرده أی انتخابت را عوض کن.
گفتم: با گفتن یک جمله همه احساسم را به بازی می گیرد!
گفت:...

پسربه دخترگفت:دوستم داری؟!
اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست بره که...

تحملم یه حدی داره !
اگه يه
بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش![]()