غیر عشق
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن









گاهي بيا و لحظهاي بمان
دستي به روي شانهي من بگذار...
تا سطرهاي تار روشن شوند تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من بنويسي آمدنت را...

امروز دلم خيلي گرفته!نميتونم جلوي اشكامو بگيرم.گاهي با خودم ميگم اگه اين گريه نبود آدم چطوري وقتي دلش گرفت خودشو خالي مي كرد!؟
كوچيك كه بودم(منظورم 6،7 سال پيشه) هركي حرف از عشق اين چيزا مي زد مي گفتم هه اينا ديگه چي ميگن! كدوم عشق كدوم دوست داشتن؟!! بعضيا هم دلشون خوشه ها!! تا اينكه اون اتفاقات افتاد و خودم شدم عاشق و...!! اون موقع بود كه گفتم تو هموني هستي كه همچين چيزايي رو باور نداشتيا حالا خودت افتادي تو دامش!
يه سال به خوبي و خوشي گذشت تا اينكه جريان جدايي و ... اتفاق افتاد!
شايد باورتون نشه ولي بعد جداييمون حدود 5،6 ماه افسردگي گرفتم . اصلا انگار تو اين دنيا نبودم.انگار هيچ كس بهم اهميت نميداد!!در حالي كه همه فكرشون به من بود و خودم خبر نداشتم.خوشحالم كه همچين خانواده و دوستاي خوبي دارم.خدايا خيلي ممنونتم.دوستاي گلم خيلي ازتون ممنونم.شما بودين كه با لطف خدا منو دوباره به زندگي برگردوندين.
خانوادم، بچه هاي محلمون،همكلاسيام و همچنين دوستاي اينترنتيم كه واقعا خيلي كمكم كردن.اميدوارم بتونم تو ناخوشيا( كه ايشاالله ناخوشي نداشته باشين) و خوشياتون جبران كنم.
خيلي برام پيش اومد كه دوستام متوجه ناراحتيم مي شدن و همون لحظه به هر روشي كه شده لبخند رو به صورتم مياوردن.آرزوم اينه كه هر كجا كه هستين خوش و خرم باشين و زندگي به كاموتن شيرين باشه.
خلاصه درسته تجربه خيلي سختي بود و خيلي به زندگي لطمه زود باعث ناراحتي خودم و اطرافيانم شد ولي خيلي شيرين بود و چيزاي زيادي ازش تونستم ياد بگيرم.
خدايا خيلي دوستت دارم.ببخش منو اگه گاهي فراموشت ميكنم
و در آخر براي نازنينم ( درسته كه :ای که بر لبهای ما طرح تبسم می شوی/دعوت ما بوده ای، مهمان مردم می شوی ؟!!! اما:>> ) هركجا و با هركسي كه هست آرزوي خوشبختي مي كنم.

گفتمش دل مي خري پرسيد چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود...
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد ..
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه راميبوسيد.... به من ازدور نگاهش راداد ..
يادگاري به همه داد و به من...
انتظار سرراهش را داد ..!!

دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد،
به تو خواهد گفت: "سهم منو بده..." و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی.
اما اگر به دنیا بگویی: "چه خدمتی برایت انجام دهم؟..."
دنیا هم بتو خواهد گفت: خدمتی برایتان انجام دهم؟ چه ؟ ..."
از تو میپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر آنقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم ...

گشاده دست باش، جاری باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
اگركسی اشتباه كردآن رابپوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)
اگرمی خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

این روزها دلم بهانه میگیرد ….
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم،
دست نوازش بر سرش میکشم،
میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»
برای دلم، گاهی پدر میشوم،
خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان،
دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …
...دلم، از دست من خسته است!
چه خوش خیال بودم ...
که همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم
.....به حبس ابد!!
...به یکباره جا خوردم ......
وقتی
زندان بان
برسرم فریاد زد:
هی..
تو ...
آزادی!
.
.
و صدای گامهای
غریبه ای که به سلول من می آمد

من پذيرفتم شکست خويش را پندهاي عقل دور انديش را
من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي...
آرزو دارم بفهمي درد را... تلخي برخوردهاي سرد را....

نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت


تو كه در خواب هم از آمدنت بود دريغ
در شگفتم كه به ناگاه چرا آمده اي

تو رو باید از كدوم شب از كدوم ستاره پرسید
از كدوم فال و كدوم شعر پرسید و دوباره پرسید
تو رو باید از كدوم گل از كدوم گلخونه بویید
تو رو باید با كدوم اسب از كدوم قبیله دزدید
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ی ظلمت یا نوك قله ی خورشید ؟

باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی...

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم ,
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد ,
من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم...
تـو رفتـي رد پايـت در دلـم مــاند
شـكوه خنده هايت در دلـم مـاند
دلم را با سحر خوش كرده بودم
غــروب ماجـرايت در دلــم مــاند...
تولد نازنین خانم رو تبریک میگم
**************************
شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
بر جان من شراره دیگر نیست ...

فردا يعني دهم اسفند روز تولد نازنينه.نازنين هرجا هستي خوشبخت باشي و سلامت
نازنين جان تولدت مبارك....

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است
پیدانکنم همدل دلها همه ازسنگ است
گویا که دراین وادی ازعشق نشانی نیست
گرهست یکی عاشق الوده به صدرنگ است
************************************
وقتی تنهاییم دنبال یك دوست می گردیم،
وقتی پیداش كردیم دنبال عیب هاش می گردیم
وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم...
و باز تنهاییم

امشب تصویر همه ی خالی دست هایم را ماه می گسترانید
بر پهن دشت آسمان
تا به قدر یک باریکه ی نور
در طلوع خورشید فردا جاری باشم...

چقدر خسته ام از روزگار
از هر روزم خسته ام
از شکوه ها
از خاکیان بی وفا خسته
از خویش خسته
از این همه تنهایی
خسته ام از لبخند اجباری
خسته ام از این روزگار پست
خدایا بدان روحم از همه دردها خسته است.

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...


خدا گفت زمین سردش است چه کسی می تواندزمین را گرم کند؟
لیلی گفت:من
خداشعله ای به اوداد.لیلی شعله راتوی سینه اش گذاشت.
سینه اش اتش گرفت.خدالبخندزد.لیلی هم.
خدا گفت:شعله را خرج کن زمینم را به اتش بکش.
لیلی خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا کرد.
لیلی گر میگرفت.خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید اتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد.
مجنون سررسید مجنون هیزم اتش لیلی شد.
اتش زبانه کشید. اتش ماند زمین خداگرم شد.
خداگفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.
لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است زیادی تنداست.
خاکستر مجنون هم دارد میسوزد.امانتی ات را پس میگیری؟
خدا گفت :خاکسترت رادوست دارم خاکسترت راپس میگیرم.
لیلی گفت:کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خداگفت:مادری بهانه عشق است .بهانه سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت:دلم زندگی می خواهد ساده بی تاب بی تب.
خداگفت:اما من تب وتابم.بی من میمیری.
لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیزاست.مرگ من مرگ مجنون.
پایان قصه ام راعوض می کنی؟
خداگفت:پایان قصه ات اشک است اشک دریاست.
دریاتشنگی است ومن تشنگی ام.
تشنگی واب پایانی از این قشنگتربلدی؟
می بینی سکوتم را ؟
می بینی درماندگی ام را ؟
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟
می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند…
می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند ؟
می بینی؟
دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد…
دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند…
دیگر آنقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستن هم نیست…

هر که آید گوید:
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است...
چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم..
ولی ای کاش کسی می دانست...
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرام دل غمگینم...

یاد دارم در غروبی سرده سرد
میگذشت از كوچه ما دوره گرد
داد میزد: كهنه قالی میخریم
دست دوم جنس عالی میخریم
كاسه و ظرف سفالی میخریم
گر نداری, كوزه خالی میخریم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
آهی كشید و بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟
اتفاقا مادرم هم روزه بود
بوی نان تازه هوش از سرش برده بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت: ای دوره گرد سفره خالی میخرید؟

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
![]()
هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي
هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي
اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند
