نوشتنم به بهانه ای بود که روزهاست در پیچ و تاب افکارم
در نقطه نقطه حرفهایم تکرار میشوند.
نوشتم تا بماند تا فراموش نکنم شامگاهانی را که روبه روی دریای تقدیر
نشستم و گستاخانه موج های سرکش را به چشم ستودم
باید بگویم ندیدم دلی را که مشتاق فنا باشد
جز آنکه قانون عدم و نیستی را بی رحمانه ترین قانون طبیعت دیدم
.............................
غم اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت
از پس پنجره ي عشق زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا
چتر شادي باز كن
و بگو كه خدا هست هنوز.... .............................
مرا به یاد بیاور وقتی که رفته ام و رهسپار سرزمین سکوت شده ام وقتی که دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری و من نمی توانم میان ماندن و رفتن دو دل باشم بیا بیاور مرا و اگر زمانی مرا زیاد بردی و سپس بیاد آوردی اندوهگین مباش
.............................
سفر، بهانه ی عاشق هاست برای دور شدن... گاهی
همیشه فاصله هم بد نیست... کمی صبور شدن... گاهی...!