پسربچه
بچه از خانه می رفت
با کیف...
و با کلاهی که بر هوا بود!
مادرش گفت: چیزی دزدیدی؟
وبرادرش کیفش را زیر و رو کرد!
به دنبال آن چیز...!
که در دل پنهان کرده بود!
تنها مادربزرگش دید...
گل سرخی را
که فشرده شده بود لای کتاب هندسه...
نگاهی دلنشین کرد و آرام خندید...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 1:7 توسط مهدی
|