هنوز...
هنوز حضورت را در چشمهایم احساس می کنم
هنوز حرفهایت در گوشهایم نجوا می کند
هنوز در تنهایی ،احساسی عجیبی به سراغم می آید
ومرا با خود می برد تو را می بینم ،
ودستت را که به آرامی در دست دیگری فرو رفته ،
ولبخندت را - که بر تمام وجودم لرزه می اندازد -
به رایگان به او می دهی
هنوز حرفهایت در گوشهایم نجوا می کند
هنوز در تنهایی ،احساسی عجیبی به سراغم می آید
ومرا با خود می برد تو را می بینم ،
ودستت را که به آرامی در دست دیگری فرو رفته ،
ولبخندت را - که بر تمام وجودم لرزه می اندازد -
به رایگان به او می دهی
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:25 توسط مهدی
|